|
بسم الله الرّحمن الرّحیم بالاخره جواب آزمایش به دست مامانم رسید . با چه حالی اونو باز کرد ... گلبولهای سفید : ۳۰۰۰ داشت از خوشحالی بال در میاورد . رفت زود رفت به مامانجونم خبر داد .... سجده شکر به جا آورد ... عصر که شد ، جواب آزمایشو برداشت و راهی مطب دکتر شد ... : عالیه ... عالیه ... کارت خطر ناک بود ولی خدا بهت رحم کرد خانم ... یاسین هات نتیجه داد ... ولی باز یک هفته دیگه برو بهش برس ... حسابیم دعا و مناجات کن ... باز آزمایش بده تا خیالمون جمع بشه ... برگشتیم خونه ... مامانم باز شروع کرد ... بهم رسید ... تو هول و ولا ... ولی حالم رو به بهبود بود ... وزن زیاد کردم ... تبم کمتر شد ... هفته دوم باز آزمایش دادیم ... گلبولهای سفید : ۷۰۰۰ سجده شکر ... خبر خوشحالی ... و عصر باز دکتر ... : عالیه ... دیگه خیالمون راحت شد ... برو بعد از عید بیا یه چک آپ کلی ... ... مامانم بعد از ۱ ماه ، تازه داشت طعم خوشبختیو میچشید ... زندگی داشت شیرین میشد که ناگهان ...
بسم الله الرّحمن الرّحیم داشتم حرفای مامانمو می گفتم ... خلاصه اون دکتر یه نامه داد دست مامانم و گفت برو اتاق بغلی ، پیش دکتر ... متخصص خون مامانم رفت اونجا . همه قواشو جمع کرده بود که بتونه رو پا وایسه . دکتر یه نگاهی به آزمایشا و نامه دکتر قبلی کرد . گوشی تلفن رو برداشت ، با بخش خون تماس گرفت ... : ... جا دارین ؟ ... اتاق ایزوله میخوام ... فلانیو بیارین بیرون ، اون ایزوله لازم نداره ، اینو میفرستم بالا ....بعدشم کلی آزمایش نوشت و ما رو راهی بالا کرد . بخش مغز و اعصاب و خون ... مامانم با همه او کاغذا از اتاق دکتر اومد بیرون ... با بابام حرفایی زدن و منو برداشتن و بردن خونه ... اضطرابش کشنده بود . من چیزی نمی فهمیدم . فقط میدیدم مامانم شب و روز دعا میخونه . بالای سرم میشینه و اشک میریزه . مدامم بهم میرسه ... منم که توی تب میسوختم ... مامانم یه هفته منو تو خونه نگه داشت . تبم کم شده بود . بعد از یه هفته آزمایش دادیم . مامان جواب آزمایشو فوری میخواست تا خیالش جمع بشه ... یادمه اون روز که منتظر بود یکی از کارمندای بابام جواب آزمایشو از آزمایشگاه بگیره و بیاره ، پشت پنجره وایساده بود ... چه حالی داشت ... یه نگاهی به من انداخت ... زمزمه کرد : ... پسر عزیزم چه معصومانه با اون دستای بی جونت نقاشی میکشی و هیچ خبر از کار دنیا نداری...
بسم الله الرّحمن الرّحیم
سلام ... با هر سختیی بود ، دوباره به آزمایشگاه رفتیم . دکتر آزمایشگاه سفارش ما رو کرد و زود از من خون گرفتن . منم جیغ و داد ... چی کار کنم خب ! از آمپول میترسیدم ! مامانم که نگرانی ولش نمیکرد رفت پیش دکتر و گفت : آقای دکتر ، راستشو بگین ! چرا آزمایشو تکرار کردین ؟ آقای دکتر گفت : نه ! چیزی نیست ... یکی از واحدای خونش پائینه که امکان نداره اینجوری باشه ! حتماً ما اشتباه کردیم . برای همین تکرار میکنیم و جوابشو فوری میدیم بهتون ... آزمایش انجام شد . من تو تب میسوختم و مامانم تو اضطراب . همونجا نشستیم تا جواب حاضر بشه ... چند دقیقه بعد دکتر جواب آزمایشو آورد . دقیقاً مثل دیروز ! مامانم داشت دق میکرد ... زود منو با جواب آزمایش برد پیش دکتر خودم . ... : ببریدش بیمارستان ... فوراً ! باید بستری بشه ! گلبولهای سفید خونش کمه ! گلبول سفید در حکم سربازای بدنه ! اگه کم باشه ، بچه ممکنه با یه آنفولانزا بمیره ! باید تو اتاق ایزوله بستری بشه و متخصص خون ببینش ! ... عصر رفتیم بیمارستان تا اون دکتری که آشنامون بود منو ببینه ... وای که مامانم از چشمای اون دکتر چقدر ترسید ... منو معاینه کرد ، بعد رو به بابام کرد و گفت شما لطفاً بچه رو ببرین بیرون . ما رفتیم بیرون ... مامانم میگه : شما که رفتین بیرون ، دکتر سکوت کرد ، یک سکوت مرگبار و طولانی ... بهش گفتم : چیه ؟! چرا هیچی نمیگین ؟! بازم سکوت ... زیر لب گفت : میگم خدمتتون سکوت ... سکوت ... کلافه شدم . گفتم بگین دیگه ! چی شده ؟! گفت : خانم ... با شواهدی که من دیدم و کبد بچه که مقداری متورم شده ، بعید میدونم مشکل این بچه ویروس باشه ! باید مغز استخوان بشه !!...توکلتون به خدا باشه ... دیگه اینجا بود که دنیا روی سر مامانم خراب شد !
بسم الله الرحمن الرحیم مامانم یادم داده قبل هرکار بسم الله بگم . مامانم خیلی چیزا یادم داده . مثلاً اینکه همیشه قبل از خواب دعای فرجو بخونم یا اینکه هر وقت میخوام برای سلامتی خودم دعا کنم ، اول برای آقا دعا کنم ... اما بعد ... تا اونجا گفتم که با مصرف 10 روز چرک خشک کن هم ، تبم قطع نشد ... مامانم باز وقت دکتر گرفت . رفتیم اونجا . دکتر تعجب کرد . یه سری آزمایش نوشت . یادمه اون روز وقتی رفتم آزمایشگاه ، خیلی گریه میکردم . میترسیدم . نمیخواستم بهم آمپول بزنن به هر سختیی بود آزمایش دادیم . میخواستیم خیلی زود جواب آماده بشه تا فردا صبح ببریم پیش دکتر . فردا صبح مامانم با آزمایشگاه تماس گرفت که ببینه جواب آمادس یا نه . اونا گفتن دوباره بچه رو بیارین . باید دوباره تست بشه ... مامانم خیلی ترسید . بدتر از همه اینکه باز مجبور بود منو ببره آزمایشگاه ... چه روزایی بود ... خدایا ...
بسم الله الرحمن الرحیم نیمه بهمن بود . از مدرسه اومدم خونه . مثل هر روز سر حال نبودم ... تب کردم . از روز ۵ شنبه تبم شروع شد . مامانم هر کاری میکرد تبم پایین نمیومد . یکشنبه منو برد دکتر . دکتر گفت اگه تا سه چهار روز دیگه تبش قطع نشد ، چرک خشک کن بهم بدن . از روز سه شنبه مامانم چرک خشک کنو شروع کرد . آخه تب عجیبی داشتم . با هیچ چیز پایین نمیومد . یه ده روزی خوردم . ولی هیچ تأثیری نداشت . به خودم میلرزیدم . شب و روز ... کم کم ترس اومد سراغ مامانم ... خدایا چه اتفاقی داره میفته .... |
About
بسم الله الرحمن الرحیم Archivesاسفند 1386دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|