تبليغاتX
حلقه اشک

حلقه اشک

من و امتحان بزرگ خدا

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

چون پنجشنبه بود نمیشد کاری کرد . باید تا شنبه منتظر میشدیم تا بریم یه بیمارستانیو برای

 نمونه گیری مغز استخوان اقدام کنیم . خیلی ضعیف شده بودم . تب شدید ... که هرکیو از پا میندازه ...

مامانم هنوزم که هنوزه از یادآوری اون حال من دلش آتیش میگیره . صورتم ورم کرده بود و

هر روز ورمش بیشتر میشد .

جمعه روز امتحان کنکور کارشناسی ارشد بود که ماهها مامانم خودشو براش آماده کرده بود .

ولی خب ! طبیعی بود که با اون دل خراب و اضطراب جانفرسا نمیتونست بره امتحان بده .

این دو روزم تو تب و لرز و غم و اندوه  گذشت ...

شنبه صبح به طرف بیمارستان راه افتادیم .

بیمارستان مفید ...

نمونه مغز استخوان در میان ناله های منو و گریه های مامان گرفته شد ...

بستری شدم تا جواب آزمایش ...

روز یکشنبه مامان چشم دوخته بود به دهن دکترا تا یکی بگه که چی شده اما نمیگفتن ! فقط میگفتن باباش کجاست ...

این یعنی ...

دکتر خجسته دکتر مهربون من اومد و گفت فردا ساعت ۱۱.۳۰ بیاین اتاق پزشکان تا آقای دکتر ارزانیان

 با شما صحبت کنن ...

... بگید آقای دکتر ... چی شده ؟!!

فردا میگیم ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان1386ساعت8:1توسط مامانم | |

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

مامان ... بیمارستان ... برگه آزمایش توی دستایی که میلرزیدن و در به در دنبال

 دکتر میگشتن ...

من ... پالتو مشکی کوچیک تو تنم ... صورت ورم کرده ... بدنی که به خودش میلرزید ...

بابام ... سعی میکرد مامانو آروم کنه ! دلشو خوش میکرد ... اما ...

 

بالاخره دکتر اومد

نگاهی به جواب آزمایش انداخت ... چهره اش درهم شد . بابامو کشید کنار ...

 مامانم پیش من و پشت اونا نشسته بود و نگاهش به دهان دکتر بود

... طاقت نیاورد ، رفت پیششون ... :

چیه آقای دکتر ؟! ویروسه . مگه نه ؟!!

:

حالا شما یه مغز استخوان بکنید ....

: مگه با سرطان وزن هم زیاد میشه  ؟!

: بله ... امکانش هست ...

...

پاهاش شل شد ... به طرف من اومد ... دکتر بازم داشت با بابام حرف میزد ...

( چند ماه بعد  بابام به مامانم گفت که دکتر همونجا گفت که چند تا سلول سرطانی

 توی خونش دیده شده )

... دستشو انداخت دور گردنم .... حس میکرد باید جدا بشیم ... اشک ....

سعی میکرد من نبینم ...

 

+نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت7:30توسط مامانم | |