تبليغاتX
حلقه اشک

حلقه اشک

من و امتحان بزرگ خدا

 

بسم الله الرحمن الرحیم

مامان میگفت :

پشت در اتاق تنهایی ایستاده بودمو اشک میریختم و دعا میکردم که خدایا کمکش کن ...

ناگهان در باز شد و خانوم مسئول اتاق عمل خیلی پریشون و بهم ریخته اومد بیرون ...

برو دکتر خجسته رو صدا کن ...

دکتر سریع خودشو به اتاق عمل رسوند . پزشک جراح اومد بیرون و شروع کرد به

دعوا کردن مامان و دکتر خجسته که چرا این بچه ناشتا نبوده . چرا فقط ۶ ساعت قبل

از عمل  پرهیز داشته ؟!!...

خدای من چه به سر پسرم اومده ...

: دکتر فقط بگو علی سالمه یا نه ... علی من چی شده ...

: بله بله ! بچه حالش خوبه ولی دکتر جراح خیلی اذیت شده تا تونسته کارش رو  تموم کنه ...

همه بخش به هم ریخته بود . که یه معجزه اتفاق افتاده ! خطر بزرگی از علی دور شده !

...

پسرم ! دیدی مادرت تنهات نذاشت ؟! همیشه صداش کن تا کنارت باشه ...

 

+نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت9:44توسط مامانم | |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

روز سه شنبه فرا رسید . اون روز باید برای نصب دستگاه کاتتر

به اتاق عمل میرفتم .

این دستگاه شامل یک کیسه توپ ماننده که روی سینه ، زیر پوست ،

جا میدن و از اون یک شیار مثل رگ به شاهرگ گردن نصب میکنن تا به این

ترتیب تزریقات پی در پی شیمی درمانی ، به رگهای دست آسیب نرسونه

 و مستقیم وارد شاهرگ بشه .

اون روز ساعت حدود ۱۰ راهی طبقه زیرین برای عمل شدیم . چهره ام در

نهایت اضطراب و التماس بود . نمیدونستم اونجا با من چیکار دارن ،

فقط دلم میخواست مامانم همراهم بیاد ... روی ویل چیر نشستم و راهی

شدیم ... وای چقدر بی جون بودم ...

در اتاق عمل رو باز کردن ، من و مامان وارد شدیم . یه خانمی اومد به

 مامانم گفت : شما از این خط قرمز جلوتر نیا

وای ... خدای من ... مامان بیااااا...

و صدای مامانم که زمزمه میکرد :

مادر جون از اینجا دیگه نمیذارن دنبال پسرت برم ... تو یارش باش ...

آخه میگن من بچه بی بی دو عالمم ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت10:45توسط مامانم | |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

چند روزی بود که بستری شده بودم . پزشک مهربانم ، دستور دادن که به علت

 پائین بودن گلبولهای سفید خونم ، به اتاق ایزوله منتقل بشم . اتاق ایزوله

 تنها فرقش با این اتاق این بود که فقط 2 تا تخت داشت ! مامانم سریع منو

جابه جا کرد . ایزوله روبروی من ، رضا بود . همونی که توی اتاق اول کنارم بود .

 رضا هم حال خوبی نداشت ، برای همین مامانش درخواست کرد که به اتاق

 ایزوله منتقل بشه . روز جمعه همسایه رضا شدم ...

اینجا خیلی بهتر بود . خیلی آرومتر شدم . دیگه کمتر غر میزدم ، صدای بچه ها

کمتر آزارم میداد ...

الهی شکر ...

شبهای تاریکی داشتیم . اتاق کوچیکمون پنجره ای داشت که رو به خیابون شریعتی

 باز میشد . روزهای پایانی سال بود . مردم به شدت در تکاپو بودن . مامانم مرتب

 پشت اون پنجره میرفت و به مردم نگاه میکرد .... خدای من ! چقدر غافلیم ! تا همین

چند روز پیش ، من هم جزء همین مردم بودم و اصلاً فکرشو نمیکردم که شاید

 چشمی از پشت یک پنجره تاریک و غمبار با حسرت به من دوخته شده باشه !

خدایا اگر می فهمیدم بیشتر شکرت میکردم ! و اشک ...

 

+نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت12:15توسط مامانم | |

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

نمیدونم چرا دلم میخواد خاطرات اون روزامو

بنویسم . گاهی مردم از خاطرات بد زندگیشون فرار

 میکنن و اصلاً نمیخوان به عقب برگردن . منم

نمیخوام به عقب برگردم ! هرگز ! ولی دلم میخواد

همه اون چیزایی رو که یه روزی به چشم دیدم و فقط

 به چشم یک بیماری بهشون نگاه نکردم رو ، همیشه

 با خودم همراه کنم . دلم میخواد درسای قشنگ اون

روزا رو ، حس زیبای نزدیکی به خدا رو توی اون

 روزا ، نگاه های ساده پر محبت یه عابر مهربون

رو .... من میخوام این چیزا از یادم نره ! میخوام

یادم نره که با خودم گفته بودم : اون روزایی که من با

 پسر خاله و دختر خاله ام ، بازی میکردم ، بعضی

بچه ها روی این تختای آهنی بی رنگ و رو ، چه

میکشیدن ... میخوام یادم نره یه نگاه محبت آمیز یه

رهگذر ، یه طبیب ، یه پرستار ، میتونه اونو با دعای

 ما به عرش ببره ! میخوام یادم نره ، زندگی این

خوشیهایی که توش هستم نیست ! شاید مثل دیروزی !

 دوباره تکرار بشه ! .... مامان میگه : باید پناه برد

به خدا ! ... خدایا میخوام کاری کنم که دیگه لازم

نباشه برای نزدیک شدن به تو ، روی اون تختا

بخوابم ! کمکم کن خدا ...

+نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت10:14توسط مامانم | |

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

من که بیحال بی حال بودم . اتاق 8 تخته ...

گریه های بچه ها که تو خواب و بیداری آزارم میدادن ...

 هوای بد اتاق ...

 صدای تلویزیون که به درخواست یکی روشن میشد و بقیه باید عذاب میکشیدیم تا

 خاموشش کنن ...

 شاید هرقدر از سختی شرایط اون روزا بگم ، نتونم حتی برای خودم شدت سختیشو

 یاد آوری کنم !

 نمیدونم چرا چشمای مامان همیشه خیس بود ! به من که لبخند میزد!!

 هنوز صداش تو گوشمه . گاهی ازش میپرسم که اون حرفایی که میزدی ، یعنی چی ؟

... آدم باید به اون چیزی که خدا براش پسندیده ، راضی باشه ...

 بیمارستانم قسمتی از عمر ماست ...

 خیلیا دارن ! مهم اینه که خوب باشیم ....

 گاهی فکر میکنم مامانم این حرفا رو میزد تا به خودش بقبولونه ! نمیدونم ... من خیلی

 چیزی سرم نمیشد ! با اون آتلی که به دست داشتم و سرمهایی که دستمو میسوزوندن

 تا تموم بشن ! آه و ناله هام شدت میگرفت ...

 بریم خونه ! شده بود ورد زبونم ، مدام تکرارش میکردم ، از ته دلم التماس میکردم که منو

 با خودشون ببرن خونه ... من اسباب بازی نمیخواستم ... میگفتم منو ببرین...

 یادم نمیره اون روزی رو که التماس میکردم به بابام که بذاره بااون برگردم...

 تنها اثر این خواسته من ، آتیش گرفتن قلب مامان بود  ...

: کجا بریم مامان ... بذار خوب بشی ، بعد میریم ...

 

+نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت13:57توسط مامانم | |