تبليغاتX
حلقه اشک - دهمین دلنوشته مامان

حلقه اشک

من و امتحان بزرگ خدا

 

بسم الله الرحمن الرحیم

از اونجایی که کار نوشتن این وبلاگ بر دوش مامانمه ، گاهی مثل الان ، مدتی طولانی میشه که

 بخاطر حال و هوای روحی یا جسمیش ، نمیتونه به اینجا بیاد . میدونم فضای اینجا سنگینه براش

 ولی ...

ولی یه چیزایی باید نوشته بشن . ثبت بشن ! تا یادم بمونه ... هم من یادم بمونه هم مامانم !

 خیلی لازمه ! خیلی !

چند روز پیش مشهد بودیم . به اصرار من راهی شدیم . هرچی مامانم گفت یه جای گرم

 میبرمت ، من گفتم نه ! فقط مشهد !

توی حرم که بودم یه اتاقکی بود ، تکه های پارچه سبز میدادن به مردم . منم جلو رفتم و

 چندتایی گرفتم . پارچه ها مربع شکل بودن و نمیشد دور دستم ببندم . من میخواستم دور دستم

 ببندمشون ، چون دیده بودم که توی بیمارستان ، بچه ها اینکارو میکردن ...

مجبور شدم دوتاشو به هم گره بزنم و به دستم ببندم ... با وجود اینکه مامانم گاه گاهی

 غر میزنه که اینو باز کن ، من باز نمیکنم ! به امید این نشستم که برای بار پنجم هم

 باز بشه . آخه زهرا ، دختر خاله ام ، بهم گفته اگه 5 بار خودش باز بشه ، یعنی حاجتمو گرفتم .

 

من یه جور دیگه به امام رضا عقیده دارم ، نه مثل مامانم ! اونا انگار شک دارن ! انگار

 نمیخوان باور کنن ! ولی من باور کردم ! من حرفای ساده مامانمو باور کردم و دلم نمیخواد

 بشنوم که مامانم چیزاییو گفته که خودش بهشون ایمان ! نداره !

 

خدایا به مامانم ایمان و اعتقاد بده ! آمین

 

+نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت11:7توسط مامانم | |