تبليغاتX
حلقه اشک - یازدهمین دلنوشته مامان

حلقه اشک

من و امتحان بزرگ خدا

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

من که بیحال بی حال بودم . اتاق 8 تخته ...

گریه های بچه ها که تو خواب و بیداری آزارم میدادن ...

 هوای بد اتاق ...

 صدای تلویزیون که به درخواست یکی روشن میشد و بقیه باید عذاب میکشیدیم تا

 خاموشش کنن ...

 شاید هرقدر از سختی شرایط اون روزا بگم ، نتونم حتی برای خودم شدت سختیشو

 یاد آوری کنم !

 نمیدونم چرا چشمای مامان همیشه خیس بود ! به من که لبخند میزد!!

 هنوز صداش تو گوشمه . گاهی ازش میپرسم که اون حرفایی که میزدی ، یعنی چی ؟

... آدم باید به اون چیزی که خدا براش پسندیده ، راضی باشه ...

 بیمارستانم قسمتی از عمر ماست ...

 خیلیا دارن ! مهم اینه که خوب باشیم ....

 گاهی فکر میکنم مامانم این حرفا رو میزد تا به خودش بقبولونه ! نمیدونم ... من خیلی

 چیزی سرم نمیشد ! با اون آتلی که به دست داشتم و سرمهایی که دستمو میسوزوندن

 تا تموم بشن ! آه و ناله هام شدت میگرفت ...

 بریم خونه ! شده بود ورد زبونم ، مدام تکرارش میکردم ، از ته دلم التماس میکردم که منو

 با خودشون ببرن خونه ... من اسباب بازی نمیخواستم ... میگفتم منو ببرین...

 یادم نمیره اون روزی رو که التماس میکردم به بابام که بذاره بااون برگردم...

 تنها اثر این خواسته من ، آتیش گرفتن قلب مامان بود  ...

: کجا بریم مامان ... بذار خوب بشی ، بعد میریم ...

 

+نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت13:57توسط مامانم | |