تبليغاتX
حلقه اشک - دوازدهمین دلنوشته مامان

حلقه اشک

من و امتحان بزرگ خدا

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

نمیدونم چرا دلم میخواد خاطرات اون روزامو

بنویسم . گاهی مردم از خاطرات بد زندگیشون فرار

 میکنن و اصلاً نمیخوان به عقب برگردن . منم

نمیخوام به عقب برگردم ! هرگز ! ولی دلم میخواد

همه اون چیزایی رو که یه روزی به چشم دیدم و فقط

 به چشم یک بیماری بهشون نگاه نکردم رو ، همیشه

 با خودم همراه کنم . دلم میخواد درسای قشنگ اون

روزا رو ، حس زیبای نزدیکی به خدا رو توی اون

 روزا ، نگاه های ساده پر محبت یه عابر مهربون

رو .... من میخوام این چیزا از یادم نره ! میخوام

یادم نره که با خودم گفته بودم : اون روزایی که من با

 پسر خاله و دختر خاله ام ، بازی میکردم ، بعضی

بچه ها روی این تختای آهنی بی رنگ و رو ، چه

میکشیدن ... میخوام یادم نره یه نگاه محبت آمیز یه

رهگذر ، یه طبیب ، یه پرستار ، میتونه اونو با دعای

 ما به عرش ببره ! میخوام یادم نره ، زندگی این

خوشیهایی که توش هستم نیست ! شاید مثل دیروزی !

 دوباره تکرار بشه ! .... مامان میگه : باید پناه برد

به خدا ! ... خدایا میخوام کاری کنم که دیگه لازم

نباشه برای نزدیک شدن به تو ، روی اون تختا

بخوابم ! کمکم کن خدا ...

+نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت10:14توسط مامانم | |