تبليغاتX
حلقه اشک - سیزدهمین دلنوشته مامان

حلقه اشک

من و امتحان بزرگ خدا

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

چند روزی بود که بستری شده بودم . پزشک مهربانم ، دستور دادن که به علت

 پائین بودن گلبولهای سفید خونم ، به اتاق ایزوله منتقل بشم . اتاق ایزوله

 تنها فرقش با این اتاق این بود که فقط 2 تا تخت داشت ! مامانم سریع منو

جابه جا کرد . ایزوله روبروی من ، رضا بود . همونی که توی اتاق اول کنارم بود .

 رضا هم حال خوبی نداشت ، برای همین مامانش درخواست کرد که به اتاق

 ایزوله منتقل بشه . روز جمعه همسایه رضا شدم ...

اینجا خیلی بهتر بود . خیلی آرومتر شدم . دیگه کمتر غر میزدم ، صدای بچه ها

کمتر آزارم میداد ...

الهی شکر ...

شبهای تاریکی داشتیم . اتاق کوچیکمون پنجره ای داشت که رو به خیابون شریعتی

 باز میشد . روزهای پایانی سال بود . مردم به شدت در تکاپو بودن . مامانم مرتب

 پشت اون پنجره میرفت و به مردم نگاه میکرد .... خدای من ! چقدر غافلیم ! تا همین

چند روز پیش ، من هم جزء همین مردم بودم و اصلاً فکرشو نمیکردم که شاید

 چشمی از پشت یک پنجره تاریک و غمبار با حسرت به من دوخته شده باشه !

خدایا اگر می فهمیدم بیشتر شکرت میکردم ! و اشک ...

 

+نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت12:15توسط مامانم | |