تبليغاتX
حلقه اشک - پانزدهمین دلنوشته مامان

حلقه اشک

من و امتحان بزرگ خدا

 

بسم الله الرحمن الرحیم

مامان میگفت :

پشت در اتاق تنهایی ایستاده بودمو اشک میریختم و دعا میکردم که خدایا کمکش کن ...

ناگهان در باز شد و خانوم مسئول اتاق عمل خیلی پریشون و بهم ریخته اومد بیرون ...

برو دکتر خجسته رو صدا کن ...

دکتر سریع خودشو به اتاق عمل رسوند . پزشک جراح اومد بیرون و شروع کرد به

دعوا کردن مامان و دکتر خجسته که چرا این بچه ناشتا نبوده . چرا فقط ۶ ساعت قبل

از عمل  پرهیز داشته ؟!!...

خدای من چه به سر پسرم اومده ...

: دکتر فقط بگو علی سالمه یا نه ... علی من چی شده ...

: بله بله ! بچه حالش خوبه ولی دکتر جراح خیلی اذیت شده تا تونسته کارش رو  تموم کنه ...

همه بخش به هم ریخته بود . که یه معجزه اتفاق افتاده ! خطر بزرگی از علی دور شده !

...

پسرم ! دیدی مادرت تنهات نذاشت ؟! همیشه صداش کن تا کنارت باشه ...

 

+نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت9:44توسط مامانم | |