|
بسم الله الرحمن الرحیم هوا سرد بود . برف میو مد . کوچه های اطراف خونمون یخبندون شده بود که دوباره مامانم حس کرد من داغ شدم . آره دوباره تب کرده بودم . با چند تا عطسه من دلشو خوش کرده بود که سرما خوردم ... دو سه شبی به همین منوال و به همین خیال گذشت . یه شب مامانجون و باباجونم اومدن خونمون . اون شب صورتم ورم کرده بود و مامانم نگران شده بود . با هم دیگه تصمیم گرفتن منو ببرن پیش پسر خاله بابام که پزشک اطفاله . راهی شدیم . من حال خوشی نداشتم ... اونجا پسر خاله بابام منو معاینه کرد . مامانم نفسش داشت بند میومد تا دکتر نظرشو گفت ... ... سرما خورده . ولی طحالش یکم متورمه . اگه تا شنبه خوب نشد باز آزمایش خون بدین ... شب پنجشنبه بود ... تب شدید ... مامانم تا صبح اشک میریخت و پاشورم میکرد اما تب من پایین نمیومد . صبح که شد مامانم اثاثاشو جمع کرد ... : دیگه نمیتونم تا شنبه صبر کنم ... همین امروز آزمایش خون بدیم ... راه افتادیم به طرف بیمارستان خاتم الانبیاء ... دوست پسرخاله بابام ... آزمایش ... جواب آزمایش که اومد مامانم یه بار دیگه مرد ...
|
About
بسم الله الرحمن الرحیم Archivesاسفند 1386دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|