تبليغاتX
حلقه اشک - هفتمین دلنوشته مامان

حلقه اشک

من و امتحان بزرگ خدا

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

مامان ... بیمارستان ... برگه آزمایش توی دستایی که میلرزیدن و در به در دنبال

 دکتر میگشتن ...

من ... پالتو مشکی کوچیک تو تنم ... صورت ورم کرده ... بدنی که به خودش میلرزید ...

بابام ... سعی میکرد مامانو آروم کنه ! دلشو خوش میکرد ... اما ...

 

بالاخره دکتر اومد

نگاهی به جواب آزمایش انداخت ... چهره اش درهم شد . بابامو کشید کنار ...

 مامانم پیش من و پشت اونا نشسته بود و نگاهش به دهان دکتر بود

... طاقت نیاورد ، رفت پیششون ... :

چیه آقای دکتر ؟! ویروسه . مگه نه ؟!!

:

حالا شما یه مغز استخوان بکنید ....

: مگه با سرطان وزن هم زیاد میشه  ؟!

: بله ... امکانش هست ...

...

پاهاش شل شد ... به طرف من اومد ... دکتر بازم داشت با بابام حرف میزد ...

( چند ماه بعد  بابام به مامانم گفت که دکتر همونجا گفت که چند تا سلول سرطانی

 توی خونش دیده شده )

... دستشو انداخت دور گردنم .... حس میکرد باید جدا بشیم ... اشک ....

سعی میکرد من نبینم ...

 

+نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت7:30توسط مامانم | |